
,The forest green, by flames of hate, was rent.Now, crimson blood alone caot content,They long for skies and waters deep and wide.Thus seek to shackle heaven's boundless tide,Upon the hills enraged, their anger steeps.Riding on the phoenix, fresh breath it keeps,Now, this the final battle, no retreat.The angry spirits rise, blood's taste is bittersweet,The sky, in chains, bereft of breath, it waits.For our arrival at the pearly gates,Where are you now? Buried 'neath the sod?Are you still, tongue tied, by silent nod,No time remains, the sky won't be confined.To this tainted earth, to chains that bind,This land, proud drinker of blood, must cease.Our graveyard alone it shall not be, in peace,I...
ادامه مطلب
- سی سالگی چه حسی داشت؟+ نمی دونم! راستش من از سه سالگی به بعد دیگه حسی نداشتم... - چرت نگو ...+ وقتی همه ی عمرت دنبال چیزی گشتی که هرگز نبوده، شابد فهمیدی که چی می گم. - مثلا چی ؟+ سی سالگی در سه سالگی ...برچسبها: My Facts بخوانید...
ادامه مطلب
In the dream of my nightNo storyteller did presideSunlight lacked its elixirLife's essence seemed deniedBlood's hue, it did not showSkies bereft of their azure glowFields lay barren, devoid of greenExistence absent, an unseen sheenIn the canvas of my noctueNo vibrant hues, no tales in tuYet within this void's embraceEchoes of a mystic graceDreams adrift, unspoken talesSilent whispers in twilight's trailsIn absence, beauty found a wayA poignant song in night's displayبرچسبها: My Poems بخوانید...
ادامه مطلب
جانم را رویای پروازم رادرخشش خوشید برموهایم رااز من دریغ کرده اندتا راه بهشت را بیابمبوسه ی عاشقانه ام را زنانگی ام را خنده و آرامشم را ربوده اندتا خدا را بیابمصدایم را رقصم راتصمیمم را از من دزدیده اند تا رستگاری را بیایمنمی دانند مگرراه بهشت وجود خدا و رسیدن به رستگاری را من در روح دارم روحی که از آنِ من است برای فروش نیست. برچسبها: My Poems بخوانید...
ادامه مطلب
Can you feel itThe sorrow, the grief of your waste lifeThe shadow of despair hunts your soulEvery time when you hope for the tomorrow They show up and crush your spirit This is my life I have so much to lose ... But myself, is not one of themبرچسبها: Its about me بخوانید...
ادامه مطلب
! Happy Birthday to you my lonely and lovely home... and of course me...
ادامه مطلب
talking is such a waste of time... it's your choice to talk, but there is no listeing ear for your words... your hopes and your dreams are in the middle of your peace. you can choose to talk or you can choose to be free. free of judgement and sco. even free from yourselfبرچسبها: My Facts بخوانید...
ادامه مطلب
آفتابی بی رمق از سرچشمه ای که حالا راهش را گم کرده است بر موهای سفیدم می تابد. هوایی آلوده از درد، ریه های معیوبم را در بر می گیرد. ابرها دیگر خانه ای ندارند، مادر ترکشان گفته و از یتیم شدنشان تنها، می گریند. زمین دیگر جای امنی نیست...طبیعت به خشم آمده و کمر به نابودی گرفته است. مادر وقتی فهمید پدر صندوقچهی قدیمی را بدون اجازه نبش قبر کرده و خودش را درونش پنهان نموده بر سر کودکانش فریاد برآورد، از غصه یکباره موهایش سفید شد و دستانش چروک. چاره ای نداشت پس سر به بیابان زد... جایی که اولین بار زاده شده بود... از همان قطراتی که کودکانش از چشمانشان سر داده بودند. پدر دیگر سالهاست در صندوقچه دفن شده. درست بعد از مرگش تصمیم گرفت مادر را این بار برای همیشه ترک کند. موهای سفید مادر، در بیابان ک...
ادامه مطلب
راه را گم كردمنه ... راه را ويران كردندخروجی را بسته انددرون زندان ... نه دری ، نه پنجره ای ...هوا را برای فروش گذاشته اندهر لحظه از هوا را در عوض احساساتمان خريدارندديگر حسی ندارمچيزي به انتهای هوايم باقی نماندهچقدر سخاوت ...وقتی راه مردن را برايمان انتخاب كرده اند. برچسبها: My Poems بخوانید...
ادامه مطلب
I missed talking and only talking without being judged... I forgot the sweet tastes of having an ear to listen to you... hearing your hopes and dreams... your naging and complaining, and then holds you and smiles, tell you that everything is going to be just fine. who can do that to you? If you had this person that I described, you are the one lucky bastard. be happy and greatfulبرچسبها: My Facts بخوانید...
ادامه مطلب
رهایی را یافتمدر کنجی تاریکدر میان تارهایی پوسیدهبا گردی سپید سرتاسرشساکت و صامتسیاه و سفیدنزدیکش شدممرا ندیدمرا نشنیداما دردش رااندوهش رازخمش رامن به جان کشیدمابرها را کنار زدمآفتاب را رویش تاباندمتارها را دریدمگردها را زدودمرهایی را رها کردماما ...رهایی تنها مال او بودو حالا من گرفتار ...برچسبها: My Poems بخوانید...
ادامه مطلب
ستاره ی دنباله داری بودم .اما کهکشانی نبود . تنها از دنیا سیاهچاله ای باقی مانده که هرچه بود در خود می بلعید و من تک ستاره ی دنباله داری که راه فراری برایم باقی نمانده ، هدفم گریختن از این سرنوشت شوم از سیاهچاله ای که دیگر همه چیز بود وهیچ . کاش زمان را بهتر می فهمیدم . کاش قدرت درک این را داشتم که من همان دنباله ی این سیاهچاله ام . ...
ادامه مطلب
من عادت به سرکوب کردن دارم ... من مازوخیستی هستم که بیماری ام قرن ها ریشه دارد . من آدمی هستم که حرف هایش را دوخته اند به ته مغزش . من کسی هستم که عادتش در پنهان ماندن و نامرئی بودن است . من موجودی ه...
ادامه مطلب
کاری به کار آسمان نداشته باشید ...از زمانه نرنجید دیگر باید بزرگ شد از دست هیچکس کاری برنمی آید درد را در آغوش بگیرید . کابوس را در قابی بزرگ بر دیوار بکوبید .امید را در صندوقچه ای نامرئی زندانی کنید...
ادامه مطلب
سرگیجه های مداوم نشان از مستی بی اندازه نمی دهند ...گمگشتگی بی حد و حصر نشان از گذشته نمی دهدتنهایی بی انتها از زمستان بی بهار خبر نمی دهد کلمات ته کشیده از پایان سخن حرف نمیزند قصه های دهشتناک از ان...
ادامه مطلب
وقتی جامعه از تو انتظار دارد کسی باشی که نیستی ... وقتی در قبال توقعاتش از تو هیچ قدمی برنداشته و برنمی دارد ... وقتی تو را با دیوانگی تنها می گذارد ... وقتی جز حس تنهایی و نامرئی بودن به تو تلقین نمی شود ... وقتی هیچ راهی برای پیشرفت در نظر نگرفته اند ... وقتی که دیگر کار از کار گذشته است و دیگر از دست رفته ای ، آن وقت یقه ات را میگیرند و طلب چیزی را می کنند که هیچ وقت به تو نداده اند ......
ادامه مطلب
تخیل ذهنم طعمه ای شده برای ناخودآگاه سرخورده ام . درونم آشوبیست که دنیا تا به حال به خود ندیده است . هیچ کس یاری ام نمی دهد تا اهریمن درونم را به زنجیر بکشم . می ترسم ... می ترسم کار دستم بدهد ... میترسم که دیگر نترسم و هیچ چیز جلودارم نشود . در دنیای فانتزی ذهنم من قهرمانی هستم که همیشه نجات دهنده است ، اما ترسم این است که من در واقع نابود کننده ای بیش نباشم ......
ادامه مطلب
تمسخرِ انتظار چسبیده روی آیندهلکه ای انداختهمثل لکه ی ننگ بر اعتبار بشریتفرار تنها راه امید را بند آوردهدستان پیر و چروکیده ی آسمان همدر حال جمع آوری تگرگ های آلوده به نفرت استهیچ کس یادش به ما نیستهیچ کس ، هیچ وقت ، یادشان به ما نبوده استبهتر است که بیهوده در انتظار نباشیماین لکه پاک ناشدنی ست ......
ادامه مطلب
حالا زمان زندگی نیست ... حالا تنها زنده ماندن است که اهمیت دارد . هوایی که وارد ریه هایم می کنم دیگر خالص نیست . تصاویری که در ذهنم نقش می بندد واقعی نیست ... این ها خیالات دیگران اند که حرف اول را در...
ادامه مطلب
لحظه ی رجوع درد ناگهان بی پروا و برهنه کاسه ی سرم را به احترام بر میدارم رعشه ای که بر جانم افتاده را به رقصی بی نظیر تغییر می دهم حالا که موسیقی مرده است رقص معنای خودش را می دهد ... ...
ادامه مطلب